|
شعر و ادب |
سلام ، بالاخره بعد از مدتها اومدم و خوب هم اومدم ! یعنی با یه شعر طولانی اومدم که دو قسمتیش کردم و یه قسمتش رو الآن می ذارم و قسمت بعدشم بعداً ! دوستان لطفاً این شعرو فقط به عنوان یه شعر طنز بخونن و سیاسی دینیش نکنن !! و اگه اسم آدم رو آوردم منظور فقط آدم نوعیه ، و نه حضرت آدم علیه السّلام ! و امّا شعر : تقسیم سنّ خدا می خواس خلقتو آغاز کنه دفتر آفرینشو باز کنه خوب که نشست و همه رو آفرید ماده و خنثی و نرو آفرید ! نوبت سنّ اونها شد شرو کرد به آدم اوّل از بقیّه رو کرد : « چطوری آدم ؟ خوبی ؟ حال و احوال ؟! سنّ شما بی چک و چونه سی سال ! » آدم اومد یه چیز بگه روش نشد امّا حریف گره ابروش نشد ! هی به خودش فشار آورد و زور کرد به زور آقا خودش رو جمع و جور کرد ! سنّ رو گرف داد به خدا رسیدش ! بعدِ آدم نوبت خر رسیدش ! خدا به خر گف : « خر خوب تو هم سی سال توی این دنیای ما پلاسی ! » تا که شنید آدم اینو از خدا مثّ فنر از رو زمین شد جدا رگهای گردنش مث طناب شد سرخ و سیا صورت اون جناب شد ! تکون تکون پرّه ی دماغش می گف الان سکته میاد سراغش ! دید که باید حرف بزنه نیازه پا شد و از خدا گرف اجازه : « خدا اجازه باسمه تعالی ما خر بودیم ساکت بودیم تا حالا ! این که خره با منِ آدم دو تا سی سال ؟ آخه عدالته آخدا ؟! سی سال خودت می دونی خیلی کمه این فقطا خوراک یک هفتمه !!! کِیفی از این دنیا هنوز نبردی بهت می گن دراز بکش که مُردی ! هنوز برای زندگی هلاکی افسرتون می گه بکِش تو خاکی هنوز نفهمیدی چی شد چطوری ؟ ندا میاد برگه ها بالا فوری ! نفهمیدی با کیا همکلاسی نامه برات میاد عزیز خلاصی سی سالشم محاله راضی بشیم ! محاله ما وارد بازی بشیم !! » خدا که دید آدمه ول کنش نیس ! رو کرد بهش گف : « برو اون وَر بِایس ! تا مشکلت رو ما واست حل کنیم بَده برا ما با تو کل کل کنیم » یهو خرم عرعرشو شرو کرد ! یعنی آره شرو به گفتگو کرد : « خدا یه لحظه معذرت ، اجازه ؟ درسته من یه کم گوشام درازه ! دوزاریمون بعضی روزا میفته ! حالا دُرُس ! سنّی که دادی مفته ! هر چی که مفته که نباد بگیریم ما کِی می خوایم اینا رو یاد بگیریم ؟! سنّ واسه ی یه خر ساده سی ساااال ؟!» دیه می گن گرون می شه از امسال !!! قافیه موندیم چی بشیم پیاده اینه که مام زدیم به چاک جاده ! الاغه گف : « خدای حق تعالی قربونت از گذشته ها تا حالا ! من برم و سی سالو عرعر کنم ؟ گوش فلک رو با صدام کر کنم ؟ سی سالِ آزگار برم باربری ؟ به زور چی ؟ سیخ شدن و تو سری ؟! سی سال برم حمّالی این و اون ؟ سی سال سواریشون بدم خرم چون ؟! عروسیاشون که می شه کراراً اونجا برم کُنده رو من بذارن ؟! نه می دونیم که پنچری کدومه ! نه می شه گف بنزینمون تمومه ! یارانه هم تازه به ما نمی دن ! یونجه مونم که رو به را نمی دن ! حالا دُرُس خرم یه دونه چارپاس ! ریاضی دو دوتّا غیر چارتاس؟! خدا یه لطفی در حق خرت کن لطفی به حقّ خر مضطرت کن ! سی سال خدا ، خیلی دیگه زیاده اونم برا کی ؟ یه الاغ ساده ! بیا و آقایی کن و نصفشو در حق خرها دیگه بی خیال شو ! » آدمه گف خوشحال و شاد و خندون : « نصف مال خر مال من خدا جون !! » سنّشو گفتم الکی نخندین زیپ دهن هاتونو زود ببندین ! خدا بهش گف : « باشه پونزه و سی شد چل و پنج یالّا دیگه خلاصی » آدمه گف : « نه چل و پنجم کمه پس واسه چی ضجّه زدم این همه ؟!! خودم رو کردم توی خاکا سَقَط ! آخرشم چقدّه ؟ پونزه فقط ؟! » خدا که دید خیلی دیگه سیریشه گفتش : « کنار تا ببینیم چی می شه نوبت سگ شد واسه سگ عین خر خدا همون سی سال نمود مقدّر وق وق سگ یه دفه ای هوا رفت وق وق سگ نمی دونی تا کجا رفت !! سگ به خدا گف : « خدا جون دخیلم درمونده ام بیچاره ام علیلم ! سی سال خدا واسه سگ این قدی ؟ دستور قطعی شو یه وقتی ندی ! سی سال برم دنیا و وق وق کنم ؟ پاسبونی مُشتی جونلق ! کنم ؟ پاچه ی این پاچه ی اون بگیرم ؟ پس خدا جون کِی دیگه جون بگیرم ؟! عووووووو تا بخواد سی سال بشه می میرم ! محاله سی سالو ازت بگیرم استخونو سق بزنم تو سی سال ؟ ناله و وق وق بزنم تو سی سال ؟ نصفشم از سر یه سگ زیاده واسّا خدا می خوام بشم پیاده !! آدمه گف : « خدای خوب ذوالمنّ نصفه ی سنّ سگو هم بدین من ! راس می گه سگ من که بهش حق می دم بنده خودم به حرف سگ رسیدم !! خدا موافقت نمود و دادش پونزه سال دیگه نمود زیادش به آدمه گف : « بسِته یا بازم باید برم چاره واسه ت بسازم ؟ » آدمه گف : « دیگه سری جدیدی جونوری چیزی نیافریدی ؟! » خدا بهش گف : « ببینم سیر می شی ؟ این قد طمع نکن یه وخ پیر می شی ! مونده تهش یه کلاغ و خلاصه باد ببینیم چیزی بهت می ماسه ! » خدا به اون کلاغه گف : « کلاغی ! سی سال نوشتیم برا تو تو باغی ؟! زیادته یا بسّته یا کمه ؟ زیادته بدم به این آدمه ؟! » کلاغه گف : « زیاده نصفش خدا مشغول قارقار شدش و سرصدا ! می خوام چیکار سی سال خدا چه فایده ؟ قافیه رو چی بذاریم ؟! ها هایده !!! همین جوری برم معطّل کنم ؟ خنزر و پنزر روی هم تل کنم ؟! بگن طمع کرده کلاغ پیری ؟ پیر که شدم بگن بهونه گیری ؟! خبر برای این و اون بیارم ؟ موبایل بیا دیگه کساده کارم !! خلاصه نصفش رو اگه کم کنی حواله ی جناب آدم کنی ! برای ما می مونه شرمندگیش کلاغ می ره شرو کنه بندگیش » نصفشو دادن به جناب آدم راضی شدن حیوون و آدم از دَم ! هفتاد و پن ! سال که به آدم دادن ساکت شد و دیگه نگف کم دادن ! بعد از اونم آدمه آدم نشد همیشه پیش آخدا خم نشد یه کاری کرد و خلاصه هبوط کرد خدا هم اونو به ای دنیا شوت کرد ! ادامه دارد حسن حاتمی بهابادی [ شنبه سی ام مهر 1390 ] [ 8:5 ] [ هدهد ]
هرکی خربزه می خوره باید ببینه آخرش چی می شه !!! مردکی خربزه ای کرد خرید رفت در خانه و آنرا ببُرید تا که می خواست خورد آن میوه با سر کارد و بدون شیوه ! بچّه ی پرخورش از راه رسید پدرش را سر آن خربزه دید گفت : « من خربزه می دارم دوست بود با پوست نشد هم بی پوست ! ببُر و قاچ کن و دهّ !! بخورم من اگر این نخورم چهّ !! بخورم ؟ » ذَبـَحوهُ الپدرٌ خربزةٌ !! و پسر خورد بمثل بزةٌ !! پدرش اُشترویی* داد بُرش دادش و گفت : « بگیر و بخورش » پسرک خورد به یک ثانیه ای ! گفت : « بابا بده یَک تا دیه ای* ! » پدرش اُشترویی دیگر داد خورد و فریاد : « یکی دیگر » داد ! پدرش گفت که : « ای لوس نُنُر ! کوفت خورده بجو و بعد بخور ! » قصّه کوتاه کنم آن پسرک کرد آن خربزه واصل به دَرَک ! پدرش نیز فقط آه کشید مزّه ی خربزه را هم نچشید پسرک باز نمی رفت عقب تخمه ی خربزه را کرد طلب ! تخمه ها را پسرک یکجا خورد پدرش زاین عمل او جا خورد ناگهان برق برفت و ظلمات تیره بنمود بکلّ سور و بساط همه جا غرقه ی تاریکی شد غصّه دار آن پسر خیکی شد گفت : « بابا چه کنم تاریک است ؟ گردن گُل پسرت باریک است دست ما کوته و خرما به نخیل یا ابانا شده ام بر تو دخیل ! زانچه مانده است بده تا بخورم گر شود تا خودِ فردا بخورم ! » پدرش گفت که : « ای خرمن کوب ! دلم از خوردن تو شد آشوب خورده ای خربزه را بی کم و کاست همه را خورده ای و پوست به جاست » ! پسرک گفت : « همان هم خوب است ! پسرت گر نخورد معیوب است ! تَــهِ آنرا بتراش ای پدرم بده من تا که من آنرا بخورم ! » پدرش گفت که : « ای جان دلم بنده از روی قشنگت خجلم قاشقی نیست که این کار کنم چاره ی این دل چون غار کنم منتها غصّه نخور بابا جان می کنم درد تو را من درمان قاشقی دارم از آن قاشق ها که تراشد همه اش را یکجا » واندر آن ظلمت شب بتراشید آب آنرا همه جا می پاشید خِروخِر خِرخِر و خِرخِرخِرخِر ! و همین جور برو تا آخر ! همه را داخل یک سینی ریخت داخل آنچه نمی بینی ریخت و سپس گفت : « پشر جان بشتان ! شینی شربت این تابشتان ! » پسرک سینی از ایشان بگرفت یکسره خورد و نمی دادش لِفت برق آمد همه جا روشن شد پسرک منصرف از خوردن شد ! قاشقی را که پدر می فرمود و کنون نیز همان دستش بود بود دندان ممصنوعی او ! چه چه چی ؟ باز باباباز بگو !! لِنگ دندان پدر شد قاشق ! تا پسر دید گرفت او را عُق پدرش حال پسر جا آورد هرچه خورد آن بچه بالا آورد پس از آن گریه ی خود را سر داد پدرش بر سر او زد فریاد : « کرده ای خربژه واشل به دَرَک گریه ات چیشت دگر ای پشرک ؟ پش اژ این گوش کن ای لوش نُنُر ! مرگ خورده ! تو به انداژه بخور !!! »
حشنِ ، ببخشید بذارید دندونمو بذارم تو دهنم : حسن حاتمی بهابادی . راستی ** ها : اُشترو : برشی از خربزه یا هندوانه البته به لهجه ی بهابادی ! دیه ای : دیگه ای ، دیگری البته به لهجه ی یزدی ! [ چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390 ] [ 7:4 ] [ هدهد ]
من روزه می گیرم
رمضان آمد و باید که بگیرم روزه باید این کار کنم در رمضان هر روزه با صدای پدرم هر سحرش برخیزم مثل اشخاص ضعیف و دمغ و دریوزه ! بعد چون روزه به یاد من مفلس آید می کشم از ته دل مثل چی چی من زوزه ! حمله ور می شوم آنگاه به سوی سفره بعد از آن سرکشم از آب درون کوزه می خورم شلغم و کشک و کدو و بادمجان و همین طور چغندر ، یخ و کاج و غوزه !! پنج شش دانه انار و دو سه قوری چایی گوجه و سیب و خیار و پفک و کمبوزه ! دوری مرغ و پلو تا که مهیا گردید عوض سر بروم شیرجه رویش با پوزه ! پاکسازی کنم احشاء درون سفره روزه سخت است اصولاً اخوی امروزه ظهر چون با پدرم عازم مسجد گشتیم بنده احساس نمودم که دلم می سوزه مثل این است که با روده کسی یک ژاکت بافته ، آستین آن را به تنش می دوزه !! همه ی شهر به دور سر من می چرخید خاصه آن گنبد و آن مناره ی فیروزه ! ******************* پدرم تا که چنین دید ببردم دکتر از قضایای طی راه بگیرم فاکتور کرده بودم تب و از صورت من هی می ریخت عرق و نحوه ی آن شرشر و شرشر شرشر ! ساعتی بعد به بالین من آمد دکتر کرد تجویز برایم دو سه قرص تب بر بعد از آن کرد سؤال از سبب بیماری مثل یک برق گرفته بگرفتم فیگور : « من ندانم که چرا حال من اینگونه شده » !! و کمی اخم نمودم و کمی هم غرغر ! پدرم با غضب آمد به میان حرفم : « پسرک هیس ! که از دست تو هستم دلخور نکند رفته ز یادت که سحر همچون بز ! کلّه ی خویش فرو کردی درون آخور ؟! مثل یک جاروی برقی همه را لمباندی عین کمباین فرو دادی غذاها گرگر مثل یک فرفره در سفره تو می چرخیدی زیر و رو کردی تو آن سفره بسان پیکور ! سفره از غارت تو چونکه به تاراج برفت تا که بادش نبرد روش نهادی آجر ! بسکه وحشت زده هستم ز چپاول هایت موی بر هیکل من راست شده چون سیخور » !! گفت دکتر پس از آن : « جان دل بابایت یک سخن با تو بگویم که بود همچون دُر روزه از بهر سلامت به تو واجب شده است نبود پر خوری ات چاره ، لذا کمتر خور » . حسن حاتمی بهابادی 3/7/1386 [ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 5:50 ] [ هدهد ]
قی نامه
گوش کن دارم حکایت می کنم قصه ای را من روایت می کنم اون قدیما بود خاکی راه ها بود پر از چاله ها و چاه ها تا رسد شخصی به مقصد ، بی گمان روده هایش در می آمد از دهان عارضم بنده که با این وضع و حال جاده های پر ز چاه و پر ز چال ساده لوحی همسفر شد در سفر با جناب کد خدا حاجی صفر بعدِ کلّی زور و هنّ و هون و هُل گشت روشن ، راه افتاد آن اُتُل کد خدا راننده بود و آن دگر مش رجب آن ساده دل در پشت سر پشت فرمان بود جای کدخدا یک حلب هم زیر پای کدخدا آن حلب روغن نباتی بود ز یــ ــ را که بنوشته به خطّ قرمزی حـاوی روغـن نبـاتیّ کـــذا از بـرای پـخـت انواع غــذا مش رجب چون دید مارک روی آن آب افتادش فراوان در دهان چون نگشته بوده تا آن روز او هیچ با روغن نباتی روبرو پس نخورده بوده از آن لاجرم قدّ یک ذرّه ولو سیزده گرم اصلاً آن دوران تمام مردمان را خوراکی بود سالم بی گمان روغن حیوانی و سر شیر و شیر نان داغ و گوشت تازه با پنیر بعد که روغن نباتی شد عیان بود بهر قشر از ما بهتران مش رجب گفتا به نزد خویشتن می خورم از روغنش یک جرعه من چونکه رندی کردم و اندر خفا بنده خوردم جرعه ای زاین روغنا پـز دهـم مـن در مـیان روسـتا گـردم از مـا بهـتران روسـتا الغرض ماشین به جوش آورد چون کد خدا ازپشت رُل آمد برون تا کند عیب اُتُل را رفع زود زاین سبب او هی تقلا می نمود مش رجب جلدی پریدی پشت رُل چُست و چابک نی شلخته یا که شُل فورًا او درب حلب را باز کرد حملۀ خود را چنین آغاز کرد ذرّه ای اوّل از آنها را چشید آبکی بود و لهذا سر کشید شاد و خرّم گشت از این اقدام خود خنده کرد و خوش خوشانش هم بشد که ندیدم من زرنگی چون رجب این زرنگی های ما دارد عجب بعد چندی چونکه آمد کد خدا کرد روشن آن اُتُل را پر صدا زد تو دنده کرد حرکت با غضب زیر پایش بود جای آن حلب آنقدر ماشین تکانش داد و داد تا که مجبورًا کناری ایستاد کدخدا حال تهوّع چون گرفت از همان حالات حاد و سخت و سفت فورًا او وا کرد درب آن حلب قِی نمودندی درونش یک وجب بعد از آن درب حلب را بست زود رو به سوی مقصدش حرکت نمود مش رجب را تازه شد معلوم که داخل آن ظرف روغن بود چه بر سرش کوبید و گفتا کای عجب ظرف استفراغیش بود این حلب وانگهی گفتا بمیری مش رجب پیش از آن حنّاق گیری مش رجب جای روغن بهر تو قِی آمده این زرنگی ها به تو کی آمده ؟ پز بده حالا اگر مردی رجب بهر این گندی که آوردی رجب ای دو صد لعنت بر این اقبال من بین چگونه ریده شد بر حال من!!
حسن حاتمی بهابادی-بهاباد 16/7/1384 [ جمعه سوم تیر 1390 ] [ 15:56 ] [ هدهد ]
شاهد غیبی
بنشست به پشت رُل تاکسی تقی تاکسی در اوّل یک صبح قشنگ و طَرب انگیز تا اینکه کند بهر زن و بچّه در آن روز یک لقمۀ نان کسب،از این گشت سحرخیز تا آخر شب یکسره گازاند اُتُل را گرما زده و خسته و بی حال وعرق ریز چون آخر شب خواست رود خانه به ناگه برداشت یکی مرد میان سال سویش خیز با خواهش بسیار از او خواست رساند وی را که غریب است سر کوچۀ پاییز القصه تقی تاکسی به اکراه پذیرفت چون بود برایش کَمَکی مسئله آمیز پرداخت به وی مرد مسافر چو رسیدند یک اسکن سبز نوی نو پیش ز هر چیز شد غیب به هنگام پیاده شدنش مرد راننده وجودش ز تعجّب شده لبریز با سرعت بسیار سوی خانه روان شد گفتا به خود از ثانیه ای مکث بپرهیز یک شاهد غیبی به تو یک اسکن نو داد مجّانی و بی اجرت و بی حقِّ فرانشیز هی بوسه و هی لیس و همی ناز بر آن پول هی خورد زد و کرد ، بلاجرعه ویک ریز پنهان ز زن بچّه نهان کرد به دقّت آن پول تبرّک شده را در کشوی میز گفتا به پسر بچّۀ شیطان و بلایش: « دور و بر آن میز نرو توی کشو جیز»! چندی پس از آن شب به همان کوچه گذر کرد آمد به سرش حادثه ای ، خورد کتک نیز مردی که سراپا و تنش بود پر از زخم بانداژ شده مثل مترسک سر جالیز خود را به روی کاپوت ماشین وی انداخت چالاک و تر و فِرز و سریع و زبل و تیز با طعنه به وی گفت تقی تاکسی:«که ای مرد فوراً بنما نمرۀ این عینکه تعویض ماشین به این گُنده گی را گر تو نبینی باید که تلسکوپ بزنی تا نخوری لیز برخیز عزیز دلم این تخت و تشک نیست برخیز که دیرم شده بر خیز دِ برخیز » چون تیر ز کاپوت جدا گشت همان مرد چسبید به راننده سپس گشت گلاویز گفتا به تقی تاکسی : « که ای مردک شیّاد شد کاسۀ صبرم دگر از دست تو سرریز آن شب که به سر داخل کانال فتادم تو اِسکن من را بستاندیّ و دِ بگریز ؟ کانال ز برق است وَ یا آب وَ یا گاز در ظلمت شب هست خطرناک و بلا خیز تو نیز که پولم بربودیّ و برفتی می یافتمت گر شده حتّی تَهِ کاریز » !!!!
حسن حاتمی بهابادی
[ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 13:20 ] [ هدهد ]
[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 13:11 ] [ هدهد ]
السّلام علیکم یا اهل بیت النّبوّه
فاطمه رفت و با خودش روح و روان خانه برد در دل شب فاطمه را علی به روی شانه برد به گریه های بی صدا به اشک دانه دانه برد آه کجاست فاطمه ؟ ..... به کوی بی نشانه برد [ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 ] [ 7:12 ] [ هدهد ]
[ چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 15:14 ] [ هدهد ]
سلام به مناسبت فرا رسیدن ایّام فاطمیه و شهادت بانوی دو عالم ، حضرت فاطمۀ مرضیّه شعر ذیل را تقدیم می کنم ، امید آنکه همۀ ما ، چه مرد و چه زن ، فضائل و خصائل و زندگانی آن بزرگوار را سرمشق قرار دهیم : فاطمه (س) فاطمه بهر شوهرش نهایت پناه بود خدا بر این حمایتِ ، فاطمه خود گواه بود ز بعد فاطمه علی ، درد دلش به چاه بود حیا کنید ظالمان ، علی که بی گناه بود غریبی علی ببین ، به بند گشته شیر نر بهر حمایت علی ، فاطمه پهلویش شکست به زیر رایت علی ، فاطمه پهلویش شکست عمق ولایت علی ، فاطمه پهلویش شکست عشق نهایت علی ، فاطمه پهلویش شکست علی غریب تر شود ، فاطمه اش رود اگر به پیش دیدۀ حسن ، فاطمه را کتک زدند فاطمه را حرامیان ، به خاطر فدک زدند به پشت دست سیلی ای ، به مام بی کمک زدند چنان شدید گوئیا ، به صورت فلک زدند ضجّه اگر چه زد حسن ، ضجّه ولی است بی ثمر فاطمه ای که شوهرش ، فاتح بدر و خیبر است فاطمه ای که بر همه رجال و بانوان سر است فاطمه ای که پاره ای ، از بدن پیمبر است فاطمه دخت احمد و فاطمه حوض کوثر است گو چه شده که اینچنین ، دست گرفته بر کمر کبود گشته بازویش ، ورم نموده از جفا نگفت با علی ولی ، فاطمه از ره وفا فاطمه می رود رود ، ز خانۀ علی صفا فاطمه می رود بَرَد ، جان علی اش از قفا فاطمه تا رود جهان ، بهر علی شود دَمَر هم به وفای فاطمه ، هیچ زنی نمی رسد هم به ولای فاطمه ، هیچ زنی نمی رسد به اعتلای فاطمه ، هیچ زنی نمی رسد به گرد پای فاطمه ، هیچ زنی نمی رسد فاطمه بود فاطمه ، فاطمه می شود سَمَر حسن حاتمی بهابادی 16/3/1388 [ دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390 ] [ 0:30 ] [ هدهد ]
پسر مامانی
یک طرف مانتو و یک گوشه بلوز افتاده یک طرف قابلمه وظرف نسوز افتاده پردۀ توری و جوراب هنوز افتاده همگی چرک ونَشُسته دو سه روز افتاده هرگز این خانه نبوده است به این داغانی برو پائین پسرک از بغل مامانی ای پسر صبر نما تا که بشویم رویت پس از آن با بُرست شانه زنم بر مویت تا نترسد دگر از دیدن تو لولویت تا پشیمان نشود هر که بیاید سویت چه دَک و پوزۀ ناشُسته ونامیزانی برو پائین پسرک از بغل مامانی این چه تنبان گشادی است که بر پای تواست؟ این که تنبان چهار خانۀ بابای تو است چون مترسک، سر جالیز فقط جای تو است هرکسی دیده تو را محو تماشای تو است من ندیدم به همه عمر چنین تنبانی برو پائین پسرک از بغل مامانی خربزه ، شیر، عسل، فرنی و آبگوشت و پنیر پلو و کشک و کدو، قیمه وبورانی و سیر سنگک و بربری و تافتون و شیر مال و فطیر خورده ای این همه راپشت هم و بی تاخیر باز هم جانب یخچال روی پنهانی برو پائین پسرک از بغل مامانی چقدر ظرف غذاهای شما را بردن ؟ چِقَدَر این تن رنجور مرا آزردن ؟ چِقَدَر دکتر و دارو و دوا آوردن ؟ ای پسر می ترکی دست بکش از خوردن خورده ای صبح ، سه قالب کرۀ حیوانی برو پائین پسرک از بغل مامانی تو دگر گُنده شدی، لوس مشو ناز نکن وَق نزن ، گریۀ خود این همه پر گاز نکن بیخ گوشم هوس خواندن آواز نکن تا که دیدی پدرت شیطنت آغاز نکن تو همین یک وجبی ، فکر نکن می مانی برو پائین پسرک از بغل مامانی آرزویم شده این تا بکنم دامادت تا به همراه زن وبچّه ببینم شادت تو بشو تا که بیایم به مبارکبادت نرود توصیۀ مادر تو از یادت کِی شود تا تو بگیری سری و سامانی برو پائین پسرک از بغل مامانی می کنم شعر خودم را به تو مادر تقدیم سر فرود آرم و نزدت بنمایم تعظیم در همه جا و زمانت بنمایم تکریم شده بر لوح دلم نام قشنگت ترسیم مادر دسته گُلم « فاطمۀ ایمانی» برو پائین پسرک از بغل مامانی حسن حاتمی بهابادی – بهاباد 26/4/1383 البته این شعر مال سالها قبله و الآن علی کوچولوی سه و نیم ساله پدر بابائیشو در آورده رفته پی کارش [ دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390 ] [ 16:24 ] [ هدهد ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||